من یک ایراد اساسی دارم.یک اتفاق در زندگی من افتاد.می خواستم دیگه ننویسم.در وبلاگمو تخته کنم.در مغزمم تخته کنم.بشم یک مرده متحرک. با جریان آب حرکت کنم.هر وقت از این اتفاق ها بیوفته من همین کار رو می کردم.دیگه حوصله جنگیدن نداشتم.حوصله خودمم نداشتم.اما با خودم فکر کردم ،دیدم زندگی رو هدف ها نمی سازن.زندگی رو همین لحظه لحظه ی الان می سازه.شاید هیچ وقت اون چیز خوبی که من انتظار دارم اتفاق نیوفته.اما، اما من باید زندگی کنم.باید خوب زندگی کنم.وقتی صبح بیدار میشم حس خوبی داشته باشم از شروع روز جدید.نه اینکه بگم اه! بازم صبح شد. ممکنه اون اتفاق هایی که داره میوفته دقیقا اون هایی نباشه که من انتظارش رو دارم.ممکنه دیر بیاد اون روزهایی که من میخوام.اما مساله اینجاست که بالاخره میاد.ده سال دیگه....ده سال دیگه من فکر نمیکنم یک سال زودتر یا یک سال دیر تر! اگه درست زندگی کنم قطعا ده سال دیگه احساس خوشبختی میکنم.زندگی من گره محکمی با اتفاق های روزانه م افتاده.من همیشه نگران بودم،همیشه میترسیدم اتفاق های غیر منتظره بیوفته.واقعا هم اتفاق می افتاد.حوادث غیر مترقبه! از الان به بعد میخوام فقط و فقط زمان حال برام مهم باشه.مثل بچه ی 4_5 ساله.که نمیدونه آینده چیه! مهم نیست دیروز چه اتفاقی افتاد.مهم نیست فردا چی میشه.مهم اینه الان احساس خوشبختی بکنه.

الان هنوز حال دلم خوب نیست ولی خوب میشه.

تقریبا هر روز میریم کتاب فروشی "ع" .کتاب های خوبی داره.بعد از این کورس،جایزه برای خودم تصمیم دارم یک کتاب بخرم.وقت های ناراحتی هیچ چیز اندازه ی یک کتاب خوب نمیتونه حال آدم رو خوب کنه! 

من به اندازه کافی ایمان ندارم.اگه داشتم با یک تنش،اینجوری نمیشدم.


منبع : روزی مثل امروزحوادث یهویی! منبع : روزی مثل امروزحوادث یهویی! منبع : حوادث یهویی!
برچسب ها : اتفاق ,زندگی ,الان ,کتاب ,افتاد ,خوبی ,احساس خوشبختی